در دل شبهای پرشور و اشکآلود تهران، زمانی که آسمان شهر با فریادهای یکپارچهٔ «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» به لرزه درآمده بود، موکب بینالمللی زنان عقیله، نه به مثابه یک نقطهٔ ساکت، که چون کانونی تابناک از مهر و خلاقیت، پرچمدار فعالیتهای فرهنگی و هنری، ویژهٔ کودکان و نوجوانان شد.
این موکب، از همان ساعات نخستین تجمعات گستردهٔ مردم در محکومیت حملات ددمنشانهٔ رژیم صهیونیستی و حامیان آمریکایی آن به خاک ایران، در دو کانون مهم تهران؛ میدان تجریش و خرمدره (زنجان)، برپا شد و به پناهگاهی امن و پرنشاط برای کوچکترین و حساسترین قشر این اجتماع عظیم تبدیل گردید. هدف ما در این موکب، فراتر از همراهی صرف با شعارها بود.
ما باور داشتیم که در میان این هیاهوی حقبهجانب سیاست و جنگ، باید گوشهای باشد برای نفسکشیدنِ معصومیت. فضایی که کودکان بتوانند در آن، لحظاتی از بار سنگین رویدادهای پیرامون رها شده و با زبان خودشان – زبان بازی، رنگ و احساس – با جهان درگیر شوند.
موکب عقیله، با برنامههای متنوع و حسابشدهٔ خود، تلاش کرد تا پیام مقاومت و امید را نه از طریق خطابه، که از مسیر قلبها به نسل آینده منتقل کند. کودکان، قربانیان خاموش هر جنگی هستند. ذهن پرسشگر آنها، عمق فاجعه را درک میکند، بیآنکه ابزاری برای بیان آن داشته باشند.
برنامهریزی ما در موکب زنان عقیله، معطوف به ایجاد همین ابزارهای بیانیِ غیرمستقیم، خلاق و شفابخش بود. مربیان و فعالان فرهنگی زن در موکب، نه به عنوان معلم، که به شکل دوستانی بزرگتر، کنار کودکان مینشستند. به دردلهای ساده اما عمیق آنها گوش میسپردند: «چرا اینها به ما حمله میکنند؟»، «بچههای میناب حالشان خوب شد؟». در پاسخ، با زبانی کودکانه و از طریق داستانها و تمثیلهای قومی، مفاهیم وطندوستی، دفاع از مظلوم و هویت ملی به آنان آموزش داده میشد.
این دیالوگ، تبادلی یکطرفه نبود، بلکه درسهای بزرگی از صفا و صداقت کودکانه برای ما به ارمغان داشت. نقاشی و خطاطی روی پرچم غرفهای ویژه، میزبان بومهای بزرگی به شکل پرچم مقدس جمهوری اسلامی ایران بود. کودکان با شور و ذوقی وصفناشدنی، دور این بومها جمع میشدند. قلمموها و مدادهای رنگی، تبدیل به سلاحهای نمادین آنها میشد. کشیدن خورشید، کبوتر، گلهای لاله (نماد شهدا) و نقشهای الهامگرفته از نقوش اسلیمی، راهی بود برای حک کردن عشق و ارادهٔ خود بر تار و پود وطن. در گوشهای دیگر، برگههای رنگآمیزی با تصاویر نمادینِ «مقاومت»، «حرمت خانه» و «دستهای به هم پیوسته»، فرصتی برای آشنایی غیرمستقیم با این مفاهیم فراهم میآورد.
بازی، جهان کودکان است. ما این جهان را به خدمت گرفتیم تا خشم و انزجار طبیعی آنها را در مسیری خلاقانه و بیآسیب هدایت کنیم. بازی محبوب «لیلی»، اما این بار بر روی تصاویر چاپشدهٔ سران استکبار جهانی و رژیم صهیونیستی طراحی شده بود. هر پرش کودک بر روی این تصاویر، همراه با تشویق حاضرین، نوعی پیروزی نمادین و رهاسازی احساسات منفی بود. همچنین، ساخت کاردستیهای ساده با طرحهای ملی (مانند ساخت پرچد با کاغذ) و بازیهای گروهی شاد، فضایی سرشار از خنده و انرژی مثبت ایجاد میکرد. دیوار دلنوشتههای کودکان این دیوار، شاید تلخترین و در عین حال عمیقترین بخش فعالیتهای ما بود.
دیواری سفید که به قلمهای رنگی و خطوط ناپختهٔ کودکان سپرده شده بود. روی آن مینوشتند: «دلم برای بچههای غزه تنگ شده»، «امیدوارم جنگ تمام شود»، «سردار حاج قاسم از ما محافظت میکند»، «آمریکا، دستت را از سر بچههای ما بردار». هر دلنوشته، پنجرهای بود به دنیای درونی کودکی که بار سنگینی بر دوش میکشید. این دیوار، آینهٔ تمامنمای احساسات پاک و ناگفتهٔ نسلی بود که در معرض تلخیهای جهان بزرگسالان قرار گرفته است. غرفهٔ طراحی چهره، از پرطرفدارترین ایستگاهها بود. صورت کودکان، بوم هنرمندان ما میشد. نقش پرچم ایران، طرحهای گل لاله، کلمهٔ «عقیله» و نماد صلح، بر گونههای معصوم آنها نقش میبست. این کار، بیش از هر چیز، احساس تعلق و هویت را در آنها تقویت میکرد. کودکی که با پرچم ایران روی صورتش در جمع حاضر میشد، با غروری کودکانه، خود را بخشی از این پیکرهٔ بزرگ مقاومت میدید.
موکب بینالمللی زنان عقیله، در این شبهای تاریخی، فراتر از یک «غرفه» یا «چادر خدماترسانی» عمل کرد. این موکب به یک «نماد» تبدیل شد؛ نماد حضور آگاهانه، خلاق و مادرانهٔ زنان ایران در متن بحرانهای اجتماعی. حضوری که خشونت را نه با خشونت، که با آغوش گشوده، رنگ و بازی پاسخ گفت.